سرزمین تیزهوش‌ها

مرجع آموزشی همه‌ی دانش آموزان باهوش سرزمینمان، ایران

ناگفته‌های انتخاب مدرسه

اطلاعات بیشتر ...

کدام مدرسه برای فرزند من مناسب‌تر است؟

اطلاعات بیشتر ...

مطالب و مقالات علمی و آموزشی : داستان های موفقیت صفحه 4

« 1 2 3 4 5 6 مطلب : 54
دسته گل

دسته گل

روزی اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی ها نشسته بود ...

0 :
ادامه...
مانع پیشرفت شما کیست؟

مانع پیشرفت شما کیست؟

یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مى شود دعوت مى کنیم...

0 :
ادامه...
داستان آموزنده صد دلاری

داستان آموزنده صد دلاری

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت...

0 :
ادامه...
شمع فرشته

شمع فرشته

مردی که همسرش را از دست داده بود؛دختر سه ساله اش را بسیار دوست می داشت.دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره به دست بیاورد، هرچه پول داشت، برای درمان او خرج کرد؛ ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مُرد...

0 :
ادامه...
افسانه سنگتراش ناراضی

افسانه سنگتراش ناراضی

در افسانه ها آمده است، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، روزی از نزدیکی خانه بازرگانی رد شد در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال او غبطه خورد و گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است. و آرزو کرد که ...

0 :
ادامه...
دیوار

دیوار

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه آورد.پسر بزرگش که منتظر بود جلو دوید و گفت: مامان مامان! وقتی من در حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با ماژیک روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگش کرده اید نقاشی کرد!

0 :
ادامه...
این نیز بگذرد

این نیز بگذرد

عارفی را پرسیدند روی انگشترم چه حک کنم تا هم وقتی شادم هم وقتی غمگینم به آن نظر کنم. گفت حک کن: "این نیز بگذرد"

1 :
ادامه...
کسی که هزار سال زیسته بود

کسی که هزار سال زیسته بود

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد...

0 :
ادامه...
داستان اشک و شادی

داستان اشک و شادی

مرد ثروتمندی همراه هشت پسر و دخترش و نوه هایش در یک باغ زندگی می کرد و با اینکه همه چیز داشت نگران فرزندان و نوه هایش بود که بخاطر ثروت او هیچ کدام کار نمی کردند و زحمت نمی کشیدند.یک روز مرد ثروتمند فکری به سرش زد و ......

0 :
ادامه...
چرا شما نه

چرا شما نه

وقتی نوشتن را آغاز نکرده بودم ترس از نوشتن داشتم . درست مثل انشاء خواندن در دبیرستان ، خیلی می ترسیدم که معلم بگوید: اندرو بیاید انشائش را بخواند! . وای ! تمام دنیا برایم تیره و تار میشد. ولی به مرور خودم برای خواندن یا حرف زدن داوطلب می شدم .! الان که اگر در جمعی حرف نزنم منفجر میشم! روزی بر روی تابلو اعلانات اداره مان دعوت به مسابقه مقاله نویسی شده بودیم ! بنده نیز ،ارسال کردم . باور می کنید که دوم شدم !!. یک بار که ببینید باور می کنید هم خودتان را و هم دیگران را !

1 :
ادامه...
« 1 2 3 4 5 6 مطلب : 54
تبلیغات

وبینار ناگفته های انتخاب مدرسه  class=
وبینار ناگفته های انتخاب مدرسه  class=
  class=
وبینار ناگفته های انتخاب مدرسه  class=