سرزمین تیزهوش‌ها

مرجع آموزشی همه‌ی دانش آموزان باهوش سرزمینمان، ایران

داستان دزدان و جوان نادان کد مطلب : 8447 | چاپ | لینک‌کوتاه | نظرات

داستان دزدان و جوان نادان

حکایت های زیبا و آموزنده از مجموعه قصه های هزار و یک شب در سرزمین تیزهوش ها

ارتباط موثر والدین با فرزندن
پیشنهاد ویژه: بسیاری از مشکلاتی که با فرزندانمان داریم در واقع به دلیل عدم آگاهی ما پدرها و مادرها از اصول و قوانین ارتباط موثر با فرزندانمان ایجاد شده‌اند. تیزلند دیدن بستۀ آموزشی ارتباط با فرزندان را به شما والدین عزیز توصیه می‌کند.

. . . . . . . . . . . . .

هفت تن از دزدان به عادتی که داشتند، برای دزدی بیرون آمدند و به باغی که گردوی فراوان داشت وارد شدند.

اتفاقا در آن باغ جوانی را دیدند که در حال عبور بود و به او گفتند: . آیا دلت میخواهد که همراه ما از گردوهای این باغ استفاده کنی؟

جوان پرسید: .

چگونه؟

دزدان گفتند:

.ما بالای درختان گردو می رویم و به اندازه ای که دلمان می خواهد، گردو می خوریم و در همان حال برای دیگران هم گردو چیده و پایین میریزیم.

جوان پذیرفت. 

وقتی زیر درختان گردو رسیدند، دزدان با یک دیگر گفتند:

هر کدام از ما که سبک تر و جوان تر می باشد، باید از درخت بالا رود.

و همگی به جوان نگاه کردند که تو باید این کار را انجام دهیارا دیگران جوان تر هستی

جوان بالای درخت رفت.

دزدان گفتند:

طوری گردو پایین بریز که کسی تو را نبیند.

جوان پرسید: 

چه کنم؟

دزدان جواب دادند:

- هر چه گردو می توانی پایین بریز. ما گردوها را جمع می کنیم تا وقتی که پایین آمدی، سهم تو را بدهیم. 

جوان از درخت بالا رفت و گردوها را چیده و پایین می ریخت.

دزدان مشغول جمع کردن گردوها بودند که ناگهان صاحب درخت و باغ پیدایش شد و بر آنان فریاد کشید:

چه کسی شما را به این کار خطا واداشت؟!

دزدان گفتند:

ما به درخت تو دست نزده ایم؛ بلکه از این مکان میگذشتیم که آن جوان را بالای درخت دیدیم و فکر کردیم او صاحب درخت است. برای همین هم از او تقاضا کردیم تعدادی گردو برای ما پایین بریزد. او نیز شاخه های درخت را برای مامی جنبانید و گردو پایین می ریخت.

صاحب درخت گفت:

شما در این کار گناهی ندارید؛ پس دنبال کار خویش بروید.

جوان در حالی که فرار دزدان را مشاهده می کرد، از همان بالای درخت فریاد کشید:

ای مرد! به خدا سوگند آنان دروغ می گویند و ما همگی با هم به این باغ آمدیم. آنان به من تکلیف کردند تا از درخت بالا بروم و گردو بچینم تا در آخر کار سهم خویش را دریافت نمایم.

صاحب درخت گفت:

ای جوان نادان! تو خودت را به بلای بزرگی انداخته ای؛ زیرا اگر نزد قاضی برویم، تو را خطاکار خواهد دانست. اما راستش را بگو که از خوردن گردو بهره ای برده ای یانه؟

جوان پاسخ داد:

- به خدا سوگند که هیچ گردویی نخورده ام!

صاحب باغ گفت:

 بدان که تو را برای بالا رفتن از درخت گردو بخشیدم و از رفتن پیش قاضی نیز منصرف گشتم. حالا زود باش و پایین بیا.

جوان از درخت پایین آمد؛ اما هنوز پاهایش بر زمین قرار نگرفته بود که صاحب باغ با چوب به جانش افتاد.

جوان فریاد کشید:

ای مرد! تو گفتی که گناهم را بخشیدهای؛ پس چرا کتکم میزنی؟ صاحب باغ همان طور که با چوب بر سر و تن جوان می کوبید، پاسخ داد:

آری گناه از درخت بالا رفتن و گردو چیدن را بر تو بخشیده ام؛ اما به خاطر نادانی و حماقتی که کردهای تو را چوب میزنم که دیگر فریب شیادان را نخوری و خطا نکنی.

 

 




نظرات شما

 نظرات شما بسیار ارزشمند هستند. به دیگران کمک کنید تا بیشتر بدانند. نظرات شما توسط کارشناسان بررسی، تایید و پاسخ داده می شوند. اگر ایمیلتان را وارد کنید، پاسخ کارشناسان برای شما ایمیل می شود.

عدد 1538 را در این کادر وارد کنید:
همین حالا در سرزمین تیزهوش ها عضو شوید!
چرا باید در سایت عضو شویم؟عضویت چه مزایایی دارد؟!

اعضای سایت می توانند نمونه سوالات و فایل های آموزشی را دانلود کنند. همینطور، بعضی از مطالب فقط به اعضای سایت نمایش داده می شود. اطلاعات مهم، تغییرات مهم آموزشی به اعضای سایت اطلاع رسانی می شود. اعضای سایت هیچ محدودیتی در استفاده از امکانات سایت ندارند و می توانند در تمام آزمون های آنلاین شرکت کنند و از تمام امکانات سایت و بخش اعضا استفاده کنند.
همین حالا نزدیک به 200 هزار نفر دیگر هم عضو فعال سایت سرزمین تیزهوش ها هستند. چرا شما به این خانواده بزرگ نمی پیوندید؟


همین حالا عضو شوید! قبلاً عضو بوده‌اید؟ وارد شوید!

تبلیغات

  class=
وبینار خلاصه نویسی  class=
مدارس سلام  class=
جشنواره زنگ کرونا  class=
علامه طباطبایی  class=

داستان دزدان و جوان نادان

حکایت های زیبا و آموزنده از مجموعه قصه های هزار و یک شب در سرزمین تیزهوش ها